تبليغاتX
سکوت
از بازيهاي كودكي دلم گرفته بود
از دوستان كوچكي دلم گرفته بود
از اتفاق بزرگ شدن دلم گرفته بود
از آفتاب دلم گرفته بود
از آسمان دلم گرفته بود
از دريا دلم گرفته بود
از خودم دلم گرفته بود
از تو …
از تو دلم گرفته بود .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 16:30  توسط سکوت  | 

سلام خوبه که الان خونه مامان اینا دیگه نیستم که تا ۵ صبح پشت کامپیوتر بشینم و از شام خوردن و خوابیدن بیافتم و مامان هم بهم غر بزنه .

الان میشه میگفت که عاقلتر شدم- البته میشه گفت.... و شایدم حدس زد.

دلم برای بچه های وبلاگ نویس قدیمی تنگ شده- pass word  ایمیلمو یادم رفته و هرچی تلاش کردم که دوباره یه pass word جدید بگیرم نشد که نشد. من موندمو یک عالمه آه و حسرت.

wow چقدر پیشرفت نمی بینم ! اون موقع ها که ما وبلاگ  می نوشتیم همین چیزا هم بود فقط الان یکم رنگ و لآب بهش دادند و امکانات کم و بیش بیشتر. فقط و فقط تعداد بیکاران (وبلاگ نویسان) تنهایان (وبلاگ نویسان)  با غمان (وبلاگ نویسان) پر چانه ها (وبلاگ نویسان) .... زیاد و زیادتر شده.

تا بوده همین بوده...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 16:13  توسط سکوت  |